نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 8:20 موضوع | لینک ثابت
|
نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 15:50 موضوع | لینک ثابت

FreeFunPages HOME -
FunPages Archive -
Prank Funpages -
Funny Pictures -
Hug Pages
A group of girlfriends are on vacation when they see a
five story hotel with a sign that reads: WOMEN ONLY! Since they are without their boyfriends and husbands,
they decide to go inside and take a look around. The
bouncer, a very attractive guy, explains to them how it works...
![]() ![]() ![]()
![]() ![]() ![]()
"All the men on this floor are short and plain."
The friends laugh and without hesitation move on to the
next floor.
![]() ![]() ![]()
"All the men here are short and handsome."
Still, this isn't good enough, so the friends continue on up.
![]() ![]() ![]()
"All the men here are tall and plain."
They still want to do better, and so, knowing there are
still two floors left, they continued on up.
![]() ![]() ![]()
On the fourth floor, the sign is perfect: "All the men here are tall and handsome." The women get all excited and are going in when they realize that there is still one floor left. Wondering what they are missing, they head on up to the fifth floor.
There they find a sign that reads:
![]() ![]() ![]()
This floor was built only to prove that there is
no way to please a woman.
|
نوشته شده توسط سیاوش در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 9:45 موضوع | لینک ثابت
وای خدای من خوبه بگویم برای اولین بار یک کاپشن خریدم که اندازه خودم است کاپشن قبلی تازه داشت اندازه ام می شد که داغون شده بود دیروز داشتم نگاهش می کردم و می گفتم اندازه ام شدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟ آخر هر وقت که بابام برایم میرود خرید فکر می کند من در سال بعد دوبرابر بابام خواهم شد.
ولی همه این ها به یک طرف ماجرای خرید کاپشن به یک طرف ( فروشنده معتاد تابلو بود و پول نداشت و حتما باید یکی از کاپشن ها را می فروخت تا بتواند مواد تهیه کند بنابراین یک کاپشن ۳۰ هزارتومانی را ۲۴ هزارتومان گفت ما هم که بعد از ۴ ساعت دوندگی برای یک کاپشن قیمتها دستمون بود متعجب شدیم مامانم اینقدر کاپشن را زیرورو کرد که نکند پارگی دارد ولی نه فقط موضوع همان بود که من گفتم فروشنده مرتب می گفت :« یک چیزی گفتم عجیب غریب و خودم هم توش موندم» باور نمی کنید این حرف را ۱۰ بار تکرار کرد تا مامانم و من دیگر نمی توانستیم جلوی خنده امان را بگیریم . بابام هم یک نگاه چپ چپی به اون بدبخت می کرد که تا آخر عمر یادش نمی رود . خلاصه بابام نمی خواست پول مواد یارو را بده ولی من و مامانم دیگر خسته شده بودیم خلاصه خریدمش ولی باید بگویم که فکر نمی کنم سال بعد اندازه ام بشود. بابام خیلی خسته و عصبانی بود از کلاس زبانش هم جا مانده بود به خاطر خرید کاپشن ولی نفس راحتی کشید و آمدیم از مغازه بیرون همین که سوار ماشین شدیم چشمتان روز بد نبیند معلوم نشد افسر از کجا آمده بود و برگه جریمه را گذاشته بود رو ماشین ما بدون هیچ دلیلی پدرم دیگر بدبیاریاش کامل شده بود از موقعی که برگه جریمه را دید تا فردا بعدازظهر صحبت نمی کرد نمی دانم شاید هم روزه سکوت نذر داشت و من نمی دانستم ولی روزه سکوتش این طور شکست که با بازکردن در آسانسور دختر همسایه (شبیه پرستو در چهارخونه) پخی یییییییییی می کند و مپره تو سینه پدرمن و بعد از کلی معذرت خواهی که ببخشید من فکر کردم بابام بود پدر بیچاره من دستش را روی قلبش گذاشت و می گفت اشکالی ندارد دخترم.
نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 11:43 موضوع | لینک ثابت
یک روز یک لره می گوید مادرم از پشت بام افتاد و مرد
دوستش می گوید آخی بمیرم برات آخر چه جوری
می گوید هیچی از پشت بام افتاد روی کولر و کولر را شکست افتاد پایین روی ایوان بعد ایوان خراب شد بعد افتاد روی بام انباری آنهم خراب شد
دوستش می گوید آخی آنوقت مرد
می گوید نه بابا دیدیم داریم خانه خراب می شویم با یک گلوله خلاصش کردیم
نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 11:26 موضوع | لینک ثابت
یک روز به یک ترکه می گویند: سلام بابات به رحمت ایزدی پیوست
ترکه می گوید رحمت دیگه کیه
می گویند نه بابا بابات دارفانی را وداع گفت
ترکه می گه دارفانی دیگه چه جور دریه
می گویند نه بابات به ملکوت اعلی پیوست
ترکه می گه ملکوت اعلی کجاست
خلاصه بعد از ساعتها می گویند
الاغ بابای خرت مرد
ترکه می گوید ولی خرم که بابا نداشت
با عرض معذرت لازم است ذکر کنم خود بنده آذری هستم ولی دلم نیامد این جک بامزه را ننویسم
نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 11:23 موضوع | لینک ثابت
سلام من دوباره برگشتم . چند وقت بود خیلی سرم شلوغ بود اما بعد چند وقت توانستم به وبلاگم یک نظم وترتیبی بدهم و در آن مطلبی بنویسم . راستی من از این به بعد مسابقه هایی را در وبلاگم برگزار کنم و اگر شما جواب درست بدهید جوایزی را به شما هدیه میکنم![]()
نوشته شده توسط سیاوش در شنبه یکم دی 1386 ساعت 15:32 موضوع | لینک ثابت
دراولین روز مدرسه من خیلی
به طرف مدرسه حرکت کردم وقتی رسیدم به کلاس دیدم می خواهند از ما امتحان ریاضی بگیرند وای خدای من
وقتی ورقه رو گذاشتند جلومون چشمامون چهارتا شد
اعصابمون داغون شده بود
حالمون خراب شد
خلاصه امتحان رو دادیم برگشتیم خونه شاید نمرمون را به ما فردا بدن
نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 8:1 موضوع | لینک ثابت
life is like a piano , white keys represent happiness, and black keys for sadness, but only when you go through the white &black keys hear the music of life
نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 8:52 موضوع | لینک ثابت
سلام بچه ها اصولا زود باوری خوب نیست این نصیحت یا بهتر است بگویم این نکته را از من همیشه به خاطر داشته باشید :
اگر کسی گفت وای چقدر دوستت دارم اصلا باور نکنید
اگر کسی گفت وای برایت می میرم اصلا باور نکنید
اگر کسی گفت تو نباشی من هم نیستم اصلا باور نکنید
اگر کسی گفت جانم را برات می دهم اصلا باور نکنید
اگر کسی گفت دنیا بدون تو برام هیچه اصلا باور نکنید
اگر کسی گفت هر کاری بگی می کنم اصلا باور نکنید
اگر کسی گفت تو را بیشتر از خودم دوست دارم اصلا باور نکنید
فقط مجازید در یک صورت حرف کسی را باور کنید که واقعا از اعماق قلبش دوستتان دارد و آن موقعی است که
کارت سوختش را بهتان می دهد.![]()
نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 9:18 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

نام: سياوش
نام خوانوادگي: پورحسنعلي
سن:12سال
کلاس اول راهنمایی مدرسه مدرس (دانشگاه تربیت مدرس)
ترم ch8 زبان انگلیسی
سلام
با من كه آشنا شديد
من خيلي به غذاهايي مانند پيتزاو همبرگر و هات داگ و الویه علاقه دارم چون مادرم آن ها را خیلی خوشمزه درست مي كند
علاقه به زبان انگليسي و شنا دارم ودرآينده انشا الله دررشته معماري درس خواهم خواند
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY